|
گاه ميپندارم نيستي و حضور تو تنها ساخته ذهن خوش خيال من است براي تمام روزهايي كه راه از چهار سو بسته است و تاريكي محض ، نه حتي كرم شب تابي و من چقدر اميدوار بودم. و تو چقدر بي اعتنا . و اميد در همه اين سالها چه بي رحمانه مرا به دنبال خود كشاند ؛ چونان مجرمي كه محض ذره ذره نبود كردن دستانش را بر مركب بستند و به دنبالش خاك آلوده كشاندند و بيچاره چقدر ساده بود كه مي پنداشت يك روز سوار بر اسب راه دريا را پيش خواهد گرفت . و اميد ؛كاش كه اين قدر ساده ام نمي پنداشت . و تو شايد كه انگار نباشي و اگر هستي و من اين گونه ابلهانه اميدوار ،پس دليل اين همه بي اعتنايي چيست ؟ دليل اين همه ناديده انگاشتن و به هيچ پنداشتن ؟ انگار كه نمي بيني ، نمي شنوي ،درك نميكني . شايد هم بيناترين و داناترين هستي، اما آن قدرها كه ميگويند مهربان نه ! من ، پيغمبر نبودم؛ تو، اما خدا بودي ! و اميدواري ام باور كن كه معجزه نبود . انگار كه نباشي يا باشي و بينا نه ، يا باشي و مهربان نه ، يا باشي و من معمولي انتظار معجزه اي پيغمبر منشانه را دارم از تويي كه هيچم مي پنداري و بي اعتنا انگار كه نباشم يا باشم و لايق نه ، يا باشم و نباشم بي تفاوت چون سنگ . كاش حتي به قدر سنگ برايت ارزش داشتم و اميدواري ام برايت ارزشناك بود . و كاش هرگز ز ياد نبري انساني در شرف كفر را با اندك مهرباني مومن منشانه ميتوان مومن ترين مومنان كرد. كاش كمي مهربان تر بودي . كاش اين همه اعتماد را پاسخي بودي .
سلام ... خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا؟؟ چی کارا میکنین؟؟ دماغتون چاقه؟؟ دستتون درد نمیکنه؟؟
مطمئنین؟؟ حالا یه دکتری برین شاید حالتون خوب نباشه هااا ... از ما گفتن بود!!! ولی من مثل اینکه زیاد سالم نیستم! آخه الآن هرکاری میکنم نمیتونم چشممو از رو
مانیتور بردارم! فقط محو مانیتورم! آقا چند روز پیش رفته بودم خونه ی یکی از دوستای اینترنتیم! 8 نفر فکر کنم
دعوت شده بودن که یکیشونم من بودم! البته 7 نفر دیگشونم من میشناختمااااا ... فکر
نکنین اونجا غریب بودم و دلتون برام بسوزه .... خلاصه رفته بودم اونجا اول سلام
علیک و اینا ... من و سنا با هم رفته بودیم ... خلاصه اولش تا ما مانتوهامونو در
بیاریم انقدددر با سنا تو اتاق گفتیم و خندیدیم که به این نتیجه رسیدیم اگه فقط من
و سنا با هم بخوایم خوش بگذرونیم هم به همین اندازه خوش میگذره که الآن 8 نفره هستیم!
خلاصه اینکه احساس کردیم به هیچکس نیاز نداریم! خلاصه رفتیم تو و اول افطار کردیم
و بعد پاشدیم رقصیدیم و چون من فقط مهمونی بودم که صاحب خونه فقط منو از طریق
اینترنت میشناخت گفتیم بیایم بگیم از طریق اینترنت همدیگرو چطور و با چه اخلاقی
میشناسیم . یعنی انگار یگانه (همونی که مهمونیش بود) براش جالب بود که من این
اخلاقو تو مهمونی دارم ... بهم گفت : نیلوفر تو توی اینترنت اینجوری به نظر میای
که یه دختر دیوونه ی عصبی روانی هستی ولی اینجا چقــــــــــدر شادی ... چقدر شوخی
... اصلا" فکر نمیکردم! من همینطوری از رکی این مونده بودم ... روانی دیوونه عصبی!! بعد سنا اومد آروم که هیچکس نشوه بهم گفت : نیلوفر اینم عین تو چقدر رکه ها
... خلاصه خندم گرفت و یهو زدم زیر خنده گفتم یگانه چه باحالی تو بذار ببینم اون
موهای طلاییتو! گفت نه آخه جدی میگم ... چرا اینجوریه؟؟ چرا انقدر فرق داری؟؟ (لازم به ذکره که اینجا که رسید یاد حرف داییم افتادم که میگفت آدما تو نت
خیلی با ظاهرشون فرق میکنن) بعد گفتم : آخه خب من وقتی اعصاب ندارم یا وقتی که
دپرسم میام تو وبم حرفامو میزنم بعد خالی میشم.بعد که خالی میشم دیگه دپرس و
عصبانی نیستم بعد شاد میشم خوب میشم ... بعد سنا گفت : البته نیلوفر دیگه خیلی کم
دپرس و عصبانی میشه! وبلاگشم که دیگه اونجوری تند تند آپ نمیکنه به خاطر همینه!
منم تایید کردم و خلاصه اینکه برام جالب بود که انقدر یگانه براش فرق داشتم! آخه
دفعه دومم که باهاش مهمونی سنا رو رفتیم هنوز داشت به من میگفت چرا؟؟ چرا اینجوریه؟؟
من فکر میکردم تو دپرسی بابا ... چرا انقدر سرخوشی؟؟ گفتم یگانه میخوای دپ بزنم تو
راحت شی؟؟ بیخیال بابا بذار خوش باشیم!! من نمیدونم شایدم واقعا" همینقدر فرق میکنم ولی من خودم زیاد احساس
نمیکنم! یه بارم اینجوری شد که من حدود 2-3 سال پیش یه دوست صمیمی داشتم به اسم الهام!
بعد از فکر کنم 3 سال دیدمش.موقع امتحان تیزهوشان ... اونموقع درست موقعی بود که
من از نظر روحی داغون بودم و به قول یگانه واقعا" روانی بودم ... بعد این
الهام منو دید ... سلام و احوالپرسی کردیم و خلاصه بغل کردیم همدیگرو بعد من سریع
از بغل الهام دراومدم گفتم خب دیگه بسه! بعد الهام یه حرفی زد که من اون لحظه یخ
زدم.گفت : نیلوفر هنوز همونی ... همون نیلوفر خــــــــــر بی احساس که هیچی از
زندگی نمیفهمه!! بعد خندید ... اون خندید من یخ زدم! سنا هم کنارم واستاده بود ...
اونم انگار یخ زد ... چون اون تو جریان بود ... خلاصه اینو که گفت من انگار شیکستم
.... خیلی برام سخت بود این حرف!! ولی خوشحال شدم از اینکه تونستم اااااااانقدر
خوب ظاهرمو حفظ کنم که الهام بعد از 3 سال هیچ تغییری تو من احساس نکنه...!!!!!
البته الآن جدا" ظاهرم با باطنم یکیه ولی خب شاید تو نت یه طور دیگم!
نمیدونم! به هر حال الآن شادم! به قول آیدا سرخوشیو عشـــقه! الآن نگاه کردم چقدر حرف زدم!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا من انقدر حرف زدم؟!!!!!!!!
اصلا" نفهمیدم! حالا اینا رو گفتم فقط یه سوال دارم! شما اگه جای من بودید حاضر بودید بازم
اون غم ها رو تحمل کنید؟! اون شیکستنا رو ... اون خورد شدنا رو؟؟ من که به هیچ
عنوان دیگه حاضر نیستم!!
تا حالا شده یکی رو عین برادرت خیـــــلی دوست داشته باشی؟؟
هر روز هم ببینیش بعد اون بخواد ۱۵ روز بره مسافرت؟؟ بیاد بهت بگه بیا پایین میخوام ازت خداحافظی کنم موقع رفتن بهت بگه نگرانم ... بگی برای چی؟؟ بگه سخته .... و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه با چشای از اشک لبریزش یه نگاه بهت بکنه و بدون هیچ حرف دیگه ای بره!! وای خدا چقدر سخته!! ۱۵ روز!! کسی رو که همه روز میدیدیش و خیلی دوسش داشتی یهو بخوای دو هفته نبینی هنوز ۲ روز بیشتر نگذشته...!! خدا میدونه تو همین دو روز چقدر دلم براش تنگ شده خدایا زود این روزا بگذرون ... ازت خواهش میکنم ... من میخوام زودتر ببینمش یاد اون صورتش که میفتم انقدر دلم تنگ میشه که میخوام گریه کنم خدایا ... یه کاری کن این روزا برام مثل برق و باد بگذره ... میخوام ببینمش پ.ن: به نظرتون چی رو گفت سخته؟؟
قايقي شكسته ام به ياد اور مرا در ميان صخره هاي غم تنهايي در ميان سكوت مرغابيان تن فرسوده ام در انتظار توست بادبانهای این قایق شکسته را به حرکت در اور يادكن مرا بادبانهايم تنها اميدم براي زندگيست پس بيا بيا به سوي من بيا با شتاب كه قلب من هميشه براي تو ميتپد و تنها بهانه ي زندگي من تويي تويي كه زندگي من از تو سرچشمه گرفته و خواهد گرفت
بعضی وقتا از درون میخوام حرف بزنم ولی دهنم یاری نمیده! حالا یا برای دفاع از خودم یا برای دلداری دادن دیگران یا هر چیز دیگه! روبروم خودمو میبینم.یه آدم دلباخته رو! پاهام سست شده!نمیتونم راه برم!دلمم نمیخواد که راه برم.دلم نمیخواد برم جلو!تا همین جا کافیه!بسه! من دوست دارم برگردم عقب!تصویر گذشتم هنوز تو ذهنمه.خیلی دوست دارم دوباره برگردم به اون دوران.ولی راه برگشتی نیست ... ضمنا" ... گذشته ها گذشته ... ولی خیلی خوشم میاد وقتی یکی بهم میگه: نیلو تو دیوووووووونه ای!!!!!!!!!!!!!!! آدم تا دیوونه اس و از دنیا هیچی نمیفهمه خوشه! بگین ... بازم بگین ... قبلنا بهم خیلی میگفتن این جمله رو ولی چند وقته زیاد نمیشنوم. آهای مردم!بازم منم!همون دیوونه ی همیشگی!
خودتو برام کشتی!! ما حتی تو این مورد هم با هم تفاهم داریم! جالبه.نه؟؟ من مثل این دختر توی عکس نیستم عشق پر زده: پ.ن:دوباره این وبلاگ آپ میشه!! پ.ن۲:بی سر و ته دل سوخته ای بیش نیست!!
سلام.بچه ها این داستان رو خودم نوشتم.خواهشا" بخونید و نظرتون رو بگید که خیلی مشتاقم نظرتون رو بدونم!پس سریع میرم سر داستان: !عشق من! فکر می کردم از بچگی ریشه ی عشق رو دارم توی وجودم پرورش میدم.فکر می کردم عاشق واقعی منم!خود خود من!فکر می کردم هیچکس نمی تونه مثل من عاشق باشه!فکر می کردم می تونم تو آینده یه معلم خیلی خوب باشم.یه معلمی که عاشقی رو درس میده.با خودم چه فکرایی که نکرده بودم!فکر می کردم از اون معلمایی میشم که همه حاضرن فقط 1 دقیقه با من درد و دل کردنو با کل زندگی مادیشون عوض کنن تا به اون زندگی ایده آل و رمانتیک به همراه احساس مقدسی به نام عشق برسن!زندگیی که دوست دارن! 5 سالم بود که با عشق به مادرم زندگیمو می گذروندم.هنوزم عقیدم پابرجا بود: "سلطان عشق خودمم.فقط منم که معنی واقعی عشقو می دونم" بزرگتر شدم.7 سالم شد.رفتم مدرسه!روز اول مدرسه چه افتضاحی بود!گریه پشت سر گریه. عشقم کنارم نبود.مادرم,اونی که 6 سال همیشه کنارم بود برای چند ساعت ازم دور بود! فکرشم که می کردم تنم می لرزید!روز اول مدرسه ها من همش تو فکر مامانم بودم!با خودم فکر می کردم: "مامانم داره الآن از غصه دق می کنه!من باید الآن پیشش باشم!اون الآن خونه تنهاست.به وجود من احتیاج داره!اون قبلنا از صبح تا شب تو خونه بود تا از من مراقبت کنه.پس الآن بی کاره تو خونه.الآن داره غصه می خوره" با همین فکر و خیالا چند ساعت مدرسه رو گذروندم!همین زنگ خونمون خورد سریع پریدم تو کوچه.چون الآن لابد مامانم اومده دنبالم!رفتم تو کوچه... دیدم خیلیا تو کوچه هستن ولی مامانه من نیست.چرا؟؟مگه اونم عاشق من نبود؟؟مگه منو دوست نداشت؟؟مگه نگران من نبود؟؟پس چرا نیومده بود دنبالم؟؟زمان می گذشت و من تو کوچه به امید دیدن مامانم بودم. یه ربع گذشت...نیم ساعت گذشت...45 دقیقه گذشت...1 ساعت گذشت... دیگه طاقت نداشتم.من عشقمو می خواستم!ولی اون منو یادش رفته بود.احساساتم انقدر پاک بود که اجازه نمی داد فکر کنم مامانم منو فراموش کرده هی می گفتم: "نه.مگه میشه؟؟شاید ماشین خراب شده نتونستن زود بیان!!شایدم تو ترافیک گیر کردن!نمی دونم ولی به هر حال فراموش نکردن منو" احساساتم فوران کرد!زدم زیر گریه!خیلی آروم و بی سر و صدا گریه کردم... همه رفته بودن.فقط مدیر و ناظممون مونده بودن تو مدرسه!ولی نفهمیدن که من دارم گریه می کنم.دیگه خیلی دیر شده بود.ساعت حدودا" 2 ظهر بود!ناظممون از در بیرون اومد که بره خونشون!منو دید!خیلی تعجب کرد.بهم گفت: عزیزم!چرا اینجا وایستادی؟؟مامانت نیومده دنبالت؟؟ همین کلمه "مامان" رو شنیدم اون گریه ی آروم عاشقونم تبدیل شد به هق هق!بلند بلند گریه می کردم!ناظممون گفت:اشکالی نداره.شاید نتونسته بیاد!حالا خانوم خشگله,بگو ببینم,شماره ی خونتونو بلدی؟؟ منم خیلی آروم زیر لب گفتم:بله!! ناظممون گفت:به به!چه دختر باهوشی!دختر به این کوچولویی شماره ی خونشونو حفظه!مگه تو عددارو بلدی؟؟ گفتم:بله!! دیگه تقریبا آروم شده بودم.ناظممون گفت: کی یادت داده؟؟مامانت؟؟ همین که باز کلمه ی "مامان" رو گفت با اون چشمای معصومم به ناظممون خیره شدم و خیلی آروم و بی سر و صدا بدون تغییر حالت چهرم اشک ریختم! بعد سرمو به علامت تایید تکون دادم.ناظممون گفت:چه مامان خوبی داری!! منم گفتم:خییییییییییلی مامان خوبیه!ولی نمی دونم چرا دیر کرد! ناظممون گفت:منم نمی دونم!پس بیا یه زنگ بزن به خونتون ببین چی شده که مامانت نیومده دنبالت؟؟ منم خیلی تند و سریع رفتم طرف تلفن.تلفن رو برداشتم.شماره رو گرفتم.بعد از 4 تا بوق بابام گوشی رو برداشت!! بابا:بله؟؟ من:سلام بابا جون.خوبی؟؟ بابا:سلام دخترم.ممنون.تو خوبی؟؟ من:ممنونم! بابا:عزیزم تو الآن کجایی؟؟چرا خونه نیستی؟؟ من:بابا جون من مدرسم! بابا:مگه تو مدرسه می رفتی؟؟ من:امسال سال اوله دیگه!! بابا:eeeeee...من نمی دونستم! من:بابا مامان خونست؟؟ بابا:آره عزیزم!ولی خوابیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من:خوابیده؟؟یعنی چی که خوابیده؟؟بابا جون من اینجا 1 ساعته که منتظرم. بابا:منتظر چی خشگلم؟؟ من:eeeee!!بابا خب منتظرم تا بیاین منو از مدرسه ببرین دیگه! بابا:آهان,خب من الآن خودم میام دنبالت.گوشیو بده به ناظم یا مدیرتون تا من ازش آدرسو بگریم و بیام دنبالت. من:باشه! گوشی رو دادم به ناظممون.بابامم 10 دقیقه بعد اومد دنبالم!کلی از دست هم بابام هم مامانم دلخور بودم!اونا کاملا منو فراموش کرده بودن! رفتم خونه.مامانم خواب بود!ساعت 5 از خواب بیدار شد.خیلی خوشحال شدم و فورا" همه ی دلخوریا از دلم بیرون رفت.انتظار داشتم که مادرم ازم در مورد مدرسه بپرسه ولی نپرسید.انگار نه انگار که من اولین روز رفتن به مدرسم بود!شب شد.ساعت 10:30 بود.مامانم گفت:خب دیگه,برو بخواب!حتی یه عزیزم هم نثارم نکرد! بیشتر از ظهر از هم بابام هم مامانم دلخور شدم.اونا حتی حاضر نبودن بگن:بابت ظهر معذرت می خوایم! چند سال بعدش وقتی من 9 سالم بود بابام تصادف کرد و مرد!مامانم به طور واضحی اخلاقش عوض شد و با من تند شد!هر روز می رفت این ور و اون ور با دوستاش تفریح و گردش و تموم کارای خونه رو می سپرد به من!من از صبح الالطلوع پا می شدم و تا بوق سگ تو خونه کار می کردم.پس بنابراین با این اوضاع محال بود درس بخونم!فقط می رفتم مدرسه و میومدم!انقدر کارای خونه زیاد بود که من تو راهنمایی بعضی از درسامو می افتادم!اونقدر افتادم درسامو که مامانم یه روز بهم گفت: تو درس بخون نیستی!بدتر پول منم حروم می کنی!من با این پول می تونم برم کل دنیا رو بگردم.لازم نیست دیگه مدرسه بری! خیلی اصرار کردم که بازم بزاره برم مدرسه ولی مامانم انگار عاطفه تو وجودش نبود!نذاشت که نذاشت!منم مجبور شدم اطاعت کنم! سال بعدش که من مدرسه نرفتم مامانم گفت می خواد بره مسافرت آمریکا!گفتم خب منم ببرید دیگه!گفت نه تو اونجا زیر دست و پای منی!بازم حرف حرف خودش شد!منو نبرد آمریکا!منو گذاشت خونه ی عموم و گفت که اینجا باشم تا از آمریکا برگرده!پیش عموم موندم!1 ماهی گذشت!مامانم زنگ زد خونه ی عموم!با عموم یه صحبتایی کرد که من نفهمیدم!عمومم بهم نمی گفت چی گفته مامانم!دیدم 4 ماه گذشت 5 ماه گذشت!دیگه می خواستم حقیقتو بشنوم!فکر می کردم اونقدر بزرگ شدم که واقعیت ها رو درک کنم و بپذیرم!به عموم التماس کردم که بهم بگه توی اون شب تاریک مامانم چی به عموم گفته!عمومم که دید من واقعا" از ته دلم می خوام که بهم بگه دلش به رحم اومد و بهم گفت: راستشو بخوای عزیزم!می دونی!تو دختر اون مادر نیستی! گفتم:یعنی چی که نیستم؟؟ عموم گفت:یعنی اون مامان واقعی تو نیست! گفتم:پس کیه؟؟مامان خودم کجاست؟؟ عموم گفت:اون مادر ناتنی توئه!مامان تویه مریضی داشت که وقتی تورو به دنیا آورد بلافاصله فوت شد!مادر ناتنیتم گفت که می خواد از این به بعد برای خودش باشه و تو آمریکا بدون تو زندگی کنه و تورو تا آخر عمر سپرد به من! یه عرق سردی رو پیشونیم نشست!احساس کردم دنیا به آخر رسیده!این احساس بهم دست داد: وایسا دنیا...وایسا دنیا...من می خوام پیاده شم... خلاصه دیگه عاشقی از سرم پرید. همین طوری بدون عشق زندگی می کردم.زندگیم خیلی خشک و بی مزه تر از اون موقع هایی بود که به مامانم یعنی مامانم که چه عرض کنم مادر ناتنیم عشق داشتم! حالا از اون موقع خیلی وقته که می گذره!اما هنوز اون صحنه ها تو یادم هست!اون ضربه هایی که عشق یه مادر بدل به من وارد کرد رو هیچ وقت یادم نمیره!اون همه تنهایی رو هیچ وقت یادم نمیره!اون همه اشکایی که به خاطر بی توجهی همه به من ریختم رو هیچ وقت یادم نمیره! حالا دیگه من بزرگ شدم.معنی عشق این دوره زمونه رو می فهمم!تو این چند سالی که من عمر کردم بر اساس دیده هامو و شنیده هام فهمیدم که عشق یعنی: آشنا شدن,وابسته شدن,عاشق شدن,جدا شدن/متنفر شدن حالا یکی باید معلم خود من باشه.فهمیدم که یکی باید خودمو جمع کنه!فهمیدم که همه ی اون افکار مسخره خیال یه بچه 5 ساله بوده که تا رشد کنه افکارش کلی زخمی میشه.به طوری که اون زخما کل افکارو می پوشونن و بعد از بزرگ شدن دفنش می کنن! دیگه یاد گرفتم که هرگز عاشق نشم.چون که آخرش جدایی و نفرته!
سلام دوستان گلم.من سنا نویسنده ی دیگه ی این وب هستم و اومدم تا آپ خوبی کنم و باعث خوشحالیتون بشم. با نظرای مهرآمیزتان من و نیلوفر رو خوشحال کنید (یه سوال فنی:راستی قالبمون قشنگه؟؟) خب دیگه من رفتم. بای بای ..
سلام: چطورید؟؟خوبین؟؟خوشین؟؟خب با درساتون چی کار می کنید؟؟با امتحانای خرداد خوش می گذره؟؟من که زیاد حال نمی کنم با امتحان دادن.آدم مجبوره هی ملوس بزنه(خر بزنه!!ملوس=خر گلمراد توی باغ مظفر هرگز نشه فراموش نظر بده ای باهوش فعلا بای بای. يه عمري همهي دنيا رو گشتم...
سلام به دوستای گلم: خوبید؟!با امتحانا چطورید؟!گند نزدید که؟!حالا اگه گندم زدی صداشو در نیار اینجا یه وبلاگ عمومیه و جیک ات در بیاد همه فهمیدن. به نظر من که خیلی قشنگه.حالا شماها اینو بخونید بعد نظرتون رو بگید ببینم نظر شما هم همینه یا نه؟!خب پس بریم سر آپ امروز: در کوله ات چه داری؟! کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد.رفت که دنبال خدا بگردد و گفت:تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت. درختی جوان و زیبا کنار جاده سایه گسترده بود.مسافر با خنده ای رو به درخت گفت:چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن و درخت زیر لب گفت:ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی.کاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست.مسافر رفت و گفت:یک درخت از راه چه می داند.پاهایش در گل است.او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت. و نشنید که درخت گفت:اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید.جز آن که باید.مسافر رفت و کوله اش پر بود. هزار سال گذشت.هزار سال پر پیچ و خم هزار سال بالا و پست.مسافر بازگشت.رنجور و نا امید.خدا را نیافته بود.اما غرورش را گم کرده بود.به ابتدای جاده رسید:جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود.درختی هزار ساله بالا بلند و سبز کنار جاده بود.زیر سایه اش نشست تا کمی بیاساید.مسافر درخت را به یاد نیاورد اما درخت او را می شناخت.درخت گفت:سلام مسافر.در کوله ات چه داری؟؟ مرا هم مهمان کن!!مسافر گفت:بالا بلند تنو مندم شرمنده ام کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم.درخت گفت:چه خوب!!وقتی چیزی نداری همه چیز داری.اما آن روز که می رفتی در کوله ات همه چیز داشتی.غرور کمترینش بود.جاده آن را از تو گرفت.حالا کوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت. دست های مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت:هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته این همه یافتی!! درخت گفت:زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم و نور دیدن خود دشوارتر از نور دیدن جاده هاست!!
|
About![]()
و عشق...
مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 AuthorsIgneouspoisen eyes sina LinkDump
Anamorph |